خانه
گاما

درسنامه آموزشی ادبیات فارسی کلاس هفتم

درس 17: ما می‌توانیم

بازدید146/5 K
تاریخ بروزرسانی1401/01/15

«دونا» معلّم مدرسهٔ کوچکی بود و دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. من هم به عنوان بازرس در کلاس‌ها شرکت می‌کردم و سعی داشتم در امر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم.

آن روز به کلاس «دونا» رفتم و روی نیمکت ته کلاس نشستم. شاگردان، سخت مشغول پر کردن اوراقی بودند. به شاگرد کنار دستم نگاه کردم و دیدم ورقه‌اش را با جملاتی که همه با «نمی‌توانم» شروع شده‌اند، پر کرده است:
- من نمی‌توانم درست به توپ فوتبال ضربه بزنم.
- من نمی‌توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم کنم.
- من نمی‌توانم کاری کنم که مرا دوست داشته باشند.

او نصف ورقه را پر کرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این کار ادامه می‌داد. از جا بلند شدم و روی کاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم. همهٔ کاغذها پر از «نمی‌توانم»ها بود.

به شدّت کنجکاو شده بودم. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقهٔ معلّم بیندازم. دیدم که او هم به شدّت مشغول نوشتن «نمی‌توانم» است.
- من نمی‌توانم مادر «جان» را وادار کنم به جلسهٔ معلّم‌ها بیاید.
- من نمی‌توانم «آلن» را وادار کنم به جای مشت از حرف استفاده کند.

نمی‌دانستم چرا این شاگردها و معلّمشان به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده بودند. سعی کردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت کار به کجا می‌کشد.

شاگردان ده دقیقهٔ دیگر هم نوشتند. خیلی‌ها یک صفحه را پر کرده بودند و می‌خواستند سراغ صفحهٔ جدیدی بروند. معلّم گفت:
- همان یک صفحه کافی است. صفحهٔ دیگر را شروع نکنید.

بعد از بچّه‌ها خواست که کاغذهایشان را تا کنند و یکی یکی نزد او بروند. روی میز معلّم یک جعبهٔ خالی کفش بود. بچّه‌ها کاغذهایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همهٔ کاغذها جمع شدند، «دونا» در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از کلاس بیرون رفت.

من پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، «دونا» رفت و با یک بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچّه‌ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهای زمین بازی که رسیدند، ایستادند. بعد زمین را کندند.

آنها می‌خواستند «نمی‌توانم»های خود را دفن کنند! کندن زمین ده دقیقه‌ای طول کشید؛ چون همهٔ بچّه‌های کلاس دوست داشتند در این کار شرکت کنند. وقتی که مقداری زمین را کندند، جعبهٔ «نمی‌توانم»ها را در آنجا گذاشتند و به سرعت روی آن خاک ریختند.

سی و یک شاگرد دور گودال ایستاده بودند. هر کدام از آنها حدّاقل یک ورقهٔ پر از «نمی‌توانم» در آن گودال دفن کرده بود. معلّمشان هم همین طور!

در این موقع «دونا» گفت:
بچّه‌ها، دست‌های همدیگر را بگیرند و سرتان را خم کنید.

شاگردها بلافاصله حلقه‌ای تشکیل دادند و اطاعت کردند. بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و «دونا» سخنرانی کرد:

دوستان، ما امروز جمع شده‌ایم تا یاد و خاطرهٔ «نمی‌توانم» را گرامی بداریم. او در این دنیای خاکی با ما زندگی می‌کرد و در زندگی همهٔ ما حضور داشت. متأسّفانه هر جا که می‌رفتیم نام او را می‌شنیدیم؛ در مدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتّی در میان بزرگان! اینک ما «نمی‌توانم» را در جایگاه ابدی‌اش به خاک سپرده‌ایم. البتّه یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی «می‌توانم»، «خواهم توانست» و «همین حالا شروع خواهم کرد» باقی خواهد ماند.

خداوند «نمی‌توانم» را قرین رحمت خود کند و به همهٔ آنهایی که حضور دارند، قدرت عنایت فرماید که بی‌حضور او به سوی آیندهٔ بهتر حرکت کنند. آمین!

هنگامی که به این سخنرانی گوش می‌کردم، فهمیدم که این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند کرد. این حرکت شکوهمند نمادین، چیزی بود که برای همهٔ عمر به یاد آنها می‌ماند و در ذهن آنها نقش می‌بست.

هنوز کار معلّم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلّم شاگردانش را به کلاس برگرداند.

آنها با شیرینی و آب میوه، مجلس ترحیم «نمی‌توانم» را برگزار کردند. «دونا» روی اعلامیّهٔ ترحیم نوشت: «نمی‌توانم. تاریخ فوت...» و کاغذ را بالای تخته سیاه آویزان کرد تا در تمام طول سال به یاد بچّه‌ها بماند. هر وقت شاگردی می‌گفت: «نمی‌توانم»، دونا به اعلامیّه اشاره می‌کرد و شاگرد به یاد می‌آورد که «نمی‌توانم» مرده است و او را به خاک سپرده‌اند.

با این که سال‌ها قبل من معلّم «دونا» بودم و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهم‌ترین درس زندگی‌ام را از او گرفتم.

حالا سال‌ها از آن روز گذشته است و من هر وقت می‌خواهم به خود بگویم که «نمی‌توانم»، به یاد اعلامیّهٔ فوت «نمی‌توانم» و مراسم تدفین او می‌افتم.

«ما می‌توانیم»، نوشتهٔ کلیک مورمان، از مجموعه داستان «نغمهٔ عشق»

خودارزیابی (صفحهٔ 159 کتاب درسی)

 

1- دانش‌آموزان چه جمله‌هایی روی برگه‌های خود می‌نوشتند؟ جمله‌هایی که نشان دهنده عدم توانایی آنها در انجام دادن کاری بود مانند: من نمی‌توانم به توپ فوتبال ضربه بزنم، من نمی‌توانم کاری کنم که مرا دوست داشته باشند و...

2- چرا دونا از دانش‌آموزان خواسته بود که «نمی‌توانم»های خود را بنویسند؟ زیرا می‌خواست به دانش آموزان بفهماند کاری نیست که انسان نتواند انجام دهد و بچه‌ها باید ناتوانی را از زندگی و ذهن خود پاک کنند و باور داشته باشند که برای انجام هر کاری توانا هستند.

3- منظور بازرس از جملهٔ «فهمیدم که این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند کرد» چیست؟ با این حرکت، دانش آموزان همیشه به یاد این روز و مراسم تدفین «نمی‌دانم» می‌مانند و هرگاه کلمه‌ی «نمی‌توانم» را می‌شنود، یاد مراسم تدفین و ترحیم آن می‌افتد.

دانش‌های زبانی و ادبی

نکتهٔ اوّل

به کلمه‌های زیر توجّه کنید.
الف) صیاد، کلاغ، شتاب، آسیب
ب) بیمناک، کتابخانه، گل فروشی

کلمات بخش الف و ب چه تفاوتی با هم دارند؟ با کمی دقت درمی‌یابیم که کلمات بخش «ب» از دو یا چند قسمت ساخته شده‌اند؛ مثلاً:
بیمناک: بیم + ناک
کتابخانه: کتاب + خانه
گل فروشی: گل + فروش + ی

ولی واژه‌های بخش الف چنین نیستند و تنها یک قسمت دارند: صیاد، کلاغ و … به واژه‌های بخش الف «ساده» و به واژه‌های بخش ب «غیرساده» می‌گویند. واژه‌های ساده فقط یک جزء دارند و واژه‌های غیرساده، بیش از یک جزء دارند.

نکتهٔ دوم

درس‌هایی که در این فصل خواندید، از ادبیات کشورهای دیگر هستند که به زبان فارسی ترجمه شده‌اند. شما با ترجمه از سال‌های گذشته آشنا شده‌اید؛ مثلاً آیات قرآن یا احادیث را با ترجمهٔ فارسی خوانده‌اید. به کسی که ترجمه می‌کند، مترجم می گویند. مترجم باید با دو زبان، یعنی زبانی که از آن ترجمه می‌کند و زبانی که به آن ترجمه می‌شود، کاملاً آشنا و مسلّط باشد.

مترجمان هنگام ترجمه، از منابعی مانند فرهنگ لغت، دائرة المعارف، فرهنگ‌نامه، شبکه‌های اطلاع رسانی معتبر و … استفاده می‌کنند. آیا می‌توانید جمله‌های زیر را با استفاده از فرهنگ لغت ترجمه کنید؟

عربی: «اضاعَةُ الْفُرْصَِة غُصَّة»  امام علی (ع)
انگلیسی:

This story is the last lesson. What is your idea about it?

کارگروهی (صفحهٔ 160 کتاب درسی)

 

1- دربارهٔ شخصیت‌های داستان «ما می‌توانیم» گفت‌وگو کنید.

2- یکی از داستان‌های قرآنی را بخوانید و دربارهٔ شخصیت‌ها و محتوای آن تحقیق کنید. داستان حضرت یوسف که در آن یوسف دارای برادرانی می‌باشد که با حسد به او کینه ورزی می‌کنند و او را در چاهی حفر می‌کنند و او را در چاهی حفر می‌نمایند. برده فروشان یوسف را از چاه خارج و سپس به عزیز مصر فروختند. یوسف توانست با ایمان به خدا پس از عزیز مصر جانشین او شود و با تدبیر و اندیشه به مردم فقیر و قحطی زده کمک رساند و برادرانش که دچار فقر شده بودند به او روی آوردند و یوسف با بزرگواری به آنان نیز کمک کرد.

نوشتن (صفحهٔ 160 کتاب درسی)

 

1- واژه‌های ساده و غیرساده را مشخص کنید و در جدول بنویسید.
ساده: روز، دست، شاگرد، کاغذ، گوش
غیر ساده: ورقه، خاکی، سخنرانی، نمادین، تخته

2- ده کلمهٔ مهمّ املایی از پنج درس گذشته، انتخاب کنید و بنویسید. 
مأمن، لحن، مدهوش، اخلاص، محزون، محدب، مصاحبت، ملاعت، اذیت، حصار

3- برای هر یک از کلمه‌های زیر، دو هم خانواده بنویسید.
وسط: واسطه، وساطت
اطاعت: مطیع، مطاع
رحمت: رحیم، ترحیم
اعلامیه: اعلام، علائم

4- جدول زیر را حل کنید.

پاسخ جدول صفحهٔ 161 کتاب درسی

1) اصطلاحی در رایانه و نام کوچک نویسندهٔ آخرین درس کتاب: کلیک
2) نام یکی از کشورهای امریکایی: کوبا
3) مادر در عربی: ام
4) اهل کرمان: کرمانی
5) همان «اُحد» است.  یکتا
6) از انواع جمله: امری
7) این نوع جمله، خبری را می‌رساند.   خبری
8) تمنّا، درخواست: خواهش
9) به معنای نکوهش است.  سرزنش
10) منفی فعل امر: نهی
11) واژه‌ای که با نام «نیما» پدر شعر نو فارسی می‌آید.  یوشیج
12) درخت همیشه سبز: کاج

درک و دریافت (صفحهٔ 165 کتاب درسی)

 

1- به نظر شما، راز پیروزی‌های پسر جوان، چه بود؟ مشورت با پدر پیرش و استفاده از تجربیات او

2- چگونه رفتار کنیم که مورد احترام دیگران باشیم؟ قبل از هرکسی سلام کنیم، مغرور نباشیم، مهربان باشیم، همه را با یک چشم ببینیم، به دیگران احترام بگذاریم، در کار خیر شریک شویم، دست ضعفا را بگیریم، به پدر و مادر تا آخرین لحظه احترام بگذاریم و حرف‌هایشان را گوش دهیم و...

درس 17: ما می‌توانیم